ته خوش شانسی که میگنااا... من الان توهمون نقطه هستم

دارم فکر می کنم من چه کار نیکی ودرکدوم قسمت زندگیم انجام دادم که ابن همه اتفاقات خوب  وخوشایند داره از سروکول  من بالا میره ...

به فرض مثال درهمین یکی دوماه اخیر

یه روز صبح چشاتو بازمیکنی درحالی که  نصف تنت رو از تخت اویزون هست برای پیداکردن گوشیت ناگهان   درهمون حالت میبینی دیگه عزیز جانت روشن نمیشه حالا هی خودتو به درودیواربکوب  بازهم روشن نمیشه وغم سنگین ونهانی داره این موضوع

یا

وقتی هنوزبه نیمه ماه نرسیدیم موجودی حسابت چک میکنی مبینی سرجمع 60تومن فقط60تومن ته جیبت مونده وباید کل ماه رو باهاش سرکنی

واما از لپ تاپم(من وابستگی شدییییییییید روانی به لپ تاپم داره ینی شدیداااااا)

روشنش که میکنی از صدای فنش انگار کارخونه راه انداختی وکیبورد صحفه تاچش که کلا تعطیل شده ونرم افزار هاش با کلی نذر ونیاز بعد نیم ساعت باز میشه خلاصه نیاز به ریست فکتوری داره تمام اطلاعاتش رو باید بریزم یه جایی ووقتی قیمت هاردهای اکسترنال مبینم با موجودی حسابم. دلم می خواد  یه مدتی از زندگی لفت بدم

وبگم براتون که استیو جایز با این ایفن 10 و ای واچ هاش داره با روح وروان من بازی میکنه دراین شرایطی که کفگیرم به ته دیگه خورده

دیگه اینکه چرا همه ی کنسرت ها باید توهمین دوماه بیان شیراز نه واقعا چرا

 

 

 


منبع این نوشته : منبع
روشن نمیشه

13 دلیل برای ادامه زندگی...

چالشی که اخیرا راه افتاده ودنبالش رو گرفتیم رسیدیم به جناب اوه که بنیان گذار این چالش هستن وازشون تشکر میکنم ..

من هم مینویسم تا بمونه برای روزی که هیچ دلیلی برای ادامه پیدانکردم شاید برگشتم خوندم ...

1.من تک فرزند نیست که بگم مادر وپدرم بعد از من فرزندی نخواهند داشت که از لذت دیدن ارزوهایی که همیشه  برای فرزندشون درذهن داشتن محروم میشن و شاید با نبود من  حتی اگه کمی سخت هم هست بشه کناراومد ولی یکی از دلخوشی های من در زندگی  قطعاااا الی هست

من خودم موظف میدونم که باید بمونم وبتونم جبران کنم  تمام لحظات وفرصت های بی نظیری  رو که مادروپدرم به خاطر من ازدست دادنشون وباید بمونم وجبران کنم تک تک تار های اندک موی سفیدشون رو

2.باید بمونم وببینم لحظه ای که خواهرم درکنار عشق پاک ونابش از ته دل لبخند بر روی لب هایش شکوفه  میزند ومیگوید دیدی بالاخره شد هرانچه که باید بشود

3.باید بمونم ولذت خاله بودن وخاله شدن با تمام وجود حس کنم باید باشم تا تمام پیچ وخم کوچه های زندگی را با او قدم بزنم باید برای او بهترین باشم

4.باید باشم تا که در جشن فارغ تحصیلی شمیم  برایش دست بزنم واشک شوق بریزم برای به حقیقت پیوستن ارزوی بهترین دوستم  باید باشم برای روزی که اولین بار شمیم  عشق را با تمام وجود لمس می کند

5.باید باشم برای دیدن لحظه ای که همبازی بچگی هام درکت وشلوار دامادی در کنار دختر رویاهاش وداشتن زندگی که خودش همیشه می گوید برای داشتنش باید جنگید با تمام توان

6.باید باشم تا برق شادی در چشمان  تمام دوستانم از رسیدن  به ارزوهایی که برایشان درتمام زنگ تفریح ها پشت نیکمت ها خیال بافی کردیم ببینم

7. باید باشم برای سازی که با انگشتان من عادت به نواخته شدن دارد

8.باید باشم برای تمام کتاب ها وفیلم هایی که عمری گذاشته شده است تا من بخوانم  و فراتر از حصار بسته ذهنم بروم

9.باید باشم تا دران خیابان  در طبقه بیستم همان برج خانه ای جمع وجور داشته باشم و زندگی که از همان بچگی برایش نقشه کشیدم را به دست بیاورم که یقین پیداکنم بیهوده نرفته ام (پست 33سالگی من گفتم دیگه اگه بازم بنویسم تکراری میشه)

10. باید باشم برای زمانی که به خودم ثابت کنم .. با تمامی حرف ها  ازدواج نننننکرده ام

11.باید باشم برای دیدن بهترین خودم

12.باید باشم برای تمام طبیعت های بکر ودوست داشتنی که با  دوربینم ثبت شان کنم

13.ودراخر که در راس همه ارزوهاست ...عاشقانه برای خدایی باشم که من را باعشق افرید...

 

 


منبع این نوشته : منبع
تمام ,زندگی ,بمونم ,دیدن ,باید باشم ,باشم برای ,باید بمونم ,برای تمام ,برای دیدن

میگذره ولی بهترین روزهاهم باهاش میگذره..

هندزفری با همون گره هایی که حال باز شدنش نیست توگوشم صورتمو تکیه دادم به شیشه اتوبوس سرد راستش از اتوبوس و مترووتاکسی شهری وحشتناک متنفرم از محیط شلوغ بیزارم همیشه خریدهام داخل مرکز خرید های اروم تو روزها وساعت هایی که به سختی ادم پیدامیشه انجام میدم

 

صدای اهنگ که داره پلی میشه تا اخربلندکردم صبحش تا 12 خواب بودم شایدم بهتربگم ظهر..یه کیک صبحونه که مزه سوخته ش احساس میشد خوردم زدم بیرون همیشه وقتی دنبال راه گریز از یه روزایی ازیه ادمایی ازیه شرایطی هستم صدای اهنگ توگوشم رو بیشتر میکنم مدت زمان بیشتری رو میخوابم  قدم زدن های بی هدفم بیشتر بیشتر میشن احمقانه ست ولی باورکن راه فرار خوبی برای فکرنکردن برای مرور شرایط فعلی

 

دست هام  توجیب پالتوم  ویقه بلند پالتو رو دور صورتم مثل حصار کشیدم اینجا مرکز شهر هست وشلوغ هیچ تمایلی به دیدن اشنا واحوال پرسی های ساختگی روندارم 

 

مقصد معلوم نیست   هیچی  معلوم نیست  نشستم رو یه نیکمت چوبی ونگاهم رو دوختم  به ادمایی که میگذرن از این پیاده رو ...

 

به قول یکی از دوستان بلاگری (که این روزا تقریبا  4ساله میشه که خاموش می خونمش )

هرکس که میبینید درحال نبردی دشوار ست...


منبع این نوشته : منبع
معلوم نیست  ,صدای اهنگ

این جاده رسیدن نداره...

نازنین بعد دوسال پشت کنکور به ارزوی داروسازی با اختلاف رتبه 20 تا نرسید  یه ماه پیش رفت خارج  الان همش استوری از کتابخونه ومهمونی ها جشن هاشون وگشت  وگذارش میزاره ...ماها کل کنکور از 7صبح تا 12شب باهم داخل کمپ مطالعاتی بودیم همیشه برام سوال بود اینکه همیشه داره خوش میگذرونه کی درس میخوند که رتبش شد سه هزار...

 

ریحانه بازم بعد دوسال پشت کنکور بودن به ارزوی فیزیو تهران نرسید رفت مهندس پزشکی ازاد شهرخودمون صرفا جهت مدرک ..ریحانه قیافه اوکی داشت الان رفته مدل شده ..ازاوضاع مالی مدل هاهم که خبر دارین

 

مریم ازاون دست ادما بود که تو مدرسه از نظر درسی  حسابش نمیکردیم  ولی بااین وجود خیلی ادعا داشت سال پیش دانشگاهی مدرسه شو عوض کرد الان دیدم پزشکی تهران اورده ...خبراز دوست پسر جدید هم دانشگاهی لاکچری ش میرسه به گوشمون

 اینا از همون دسته ادمایی بودن که تحت هیچ شرایطی بیرون رفتنا وخوش گذرونی هاشون کنسل نمیشد حتی تو سال کنکور

 

دیدین میگن به چی رسیدی مرررررد 

به چی رسیدی اسمان؟؟؟!!!

 

درکل خدایا شکرت


منبع این نوشته : منبع
کنکور ,الان

خیلی چیزاهست تودنیا که نمیشه ارزو کرد

1.کتاب هایی که درباره زندگی هایی درجنگ جهانی نوشته شده یه چیزی به خوبی لابه لای جمله ها وکلمه ها مشخص هست ..

یه ترس از اینده مبهم یه ناامیدی یه تاریکی مطلق که هرچه قدر بهش فکرکنی بیشتر فرومیری داخل این تاریکی..

2.هرچی روزارو بیشتر میگذرن بیشتر داخل این ناامیدی وترس از اینده ای که بی ثبات ومبهم  فرومیرم ...

3.هرچی بیشترجلو میره  به پوچ بودن همه چیز بیشتر شک میکنم یه نوع پوچی تو افکارو هدف وعلایق وحتی زندگی...

4.ترس یکی از بدترین حس  های دنیاست ترس ادمو فلج میکنه ترس ازدست دادن ادمایی که خیلی برات عزیزن ترس از دست دادن یه دلخوشی هایی حتی کوچیک ترس از برباد رفتن زندگی اروم

5.بااین وجود هنوزم روزنه های امیدرو مبینم حداقلش می خوام سعی کنم که ببینم زندگی بدون امید خیلی وحشتناک

6.یه موقعیت فوق العاده که از وقتی یادم میاد تورویاهام می دیدمش به خاطر محدودیت ها وبه خاطر خیلی چیزای دیگه که گفتش دردی رو دوانمی کنه از دست دادم به همین راحتی ...شاید اگه دوسال پیش بودم برام هضمش خیلی سخت بود دست وپای بیهوده برای رسیدن بهش زیادمیزدم با اینکه میدونستم نمیشه ..شاید دارم پذیرفتن شرایط بهتریاد میگیرم...نمی خوام بهش فکرکنم بیخیال

 شما چه خبر؟؟!!

 

 

 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,زندگی ,هایی

ازاین گریه چه میدونی...

اخرش به خاطر فکرکردن زیادی مغزم متلاشی میشه 

نمی تونم به یه تصمیم نهایی برسم با خودم ....

همیشه یه گوشه ذهنم اینه نکنه اشتباه باشه ...

ازاشتباه میترسم ...

واسم خیلی مهمه ....نمی تونم بی تفاوت باشم برخلاف همه چیزهای دیگه که ساده میگذرم ازشون

هرکس زندگیش رویه محوری میچرخه زندگی کوفتی من فقط همین... من از اون دسته ادما میشم مطمنم که اگه مدرکم ازم بگیرن هیچی ندارم (ولی شما اینجور نباشین)

نمی تونم سرش ریسک کنم 

هنوز 9 ساعت وقت دارم تا تغییرش بدم 

نکنه اخرش به اون راهی که میخوام نرسه 

 

دیدین ملت میگن سر دوراهی موندن من سر هزار راهی موندم...

اخرش یا روانی میشم یا از پل زرگری خودمو پرت میکنم پایین یا داخل استخر یا دریاچه  در زیر اب به ارامی جان به جان افرین تسلیم میکنمlaugh

 

+دیشب کنسرت پازل بند (باند؟!!)رفته بودیم میشه گفت جز محدود کنسرت هایی بود که بعدش گفتم اوووف چه خوش گذشت با رفقا خل وچل مان....پیوست به خاطرات خوب سال 96

 

+خداوند سنجش رو نابود کنه همه باهم راحت شیم

+عنوان از اهنگ سبب شادمهر (بسی نوستالیژی هست)

 

 

 

 

 

 


منبع این نوشته : منبع
تونم ,اخرش

فقط بخند اصلا غمت نباشه...

قبلا از خنده هام خوشم نمی یومد همیشه فکرمیکردم وقتی میخندم زشت میشم() همیشه کنترل شده میخندیدم وقتی به فلسفه گوربابای زندگی  رسیدم دیگه ازادانه بدون ترس از زشت بنظر رسیدن خندیدم وبا لذت به صدای خنده هام گوش میدادم وکیف میکردم .

تویکی از همون روزایی بود که توکمپ مطالعاتی درس میخوندم با چندتا از بچه ها توحیاط  ایستاده بودیم . داشتم میخندیدم دیدم چند لحظه ساکت شد خیره شده بود بهم گفت

+چه قدر توخوشگل میخندی اصلا عاشق خنده هات شدم 

بهش گفتم ناهار چی دادنت خوردی دوباره این مدلی شدی

گفت نه واقعا راست میگم ...بچه ها نگاه کنید... وازاون روز دیگه مارواینگونه یادمیکردند

به این فکرکردم حیف اون خنده های که ازم خودم دریغ کردم یاد نمیاد کدوم ادم احمقی بهم گفته بود خندهات زشته ...

هیچ وقت خودمو درک نکردم چرا واسه  حرف های  ادما خود واقعی مومخفی میکردم یاسعی داشتم ...


منبع این نوشته : منبع
خنده

**city of stars**

 

                                                                                                                                                                                         

A look in somebody’s eyes

 

To light up the skies

 

To open the world and send it reeling

 

A voice that says, I’ll be here

 

And you’ll be alright

 

I don’t care if I know

 

Just where I will go

 

‘Cause all that I need is this crazy feeling

 

A rat-tat-tat on my heart                  

 

 


منبع این نوشته : منبع